فلسفه

“اندیشه بر انگیز ترین امر، در زمانه اندیشه بر انگیز ما، آن است که ما هنوز اندیشه نمی کنیم”

نویسنده؛ ابوذر شریعتی

“اندیشیدن” چیست؟

هایدگر می گوید که ما “اندیشه نمی کنیم”، تاکید می کند حتی آنان که به صورت تخصصی فکر می کنند، یعنی سر و کارشان با قلم و کاغذ و یا عدد و ارقام یا حتی فلسفه است و دانش، آنان نیز نمی اندیشند، و همگی دچار “فقر تفکریم” اما یعنی چه که ما نمی اندیشیم، مگر اندیشه چیست؟
هایدگر در «چه باشد آن چه خوانندش تفکر» به خوبی نشان میدهد که؛ انباشتن اطلاعات  ذهن، به معنای اندیشیدن نیست، کتاب هایی که یک دانشجوی رشته ی فلسفه می خواند، سقراط یک دهم اش را هم نخوانده بود حتی به خواب هم ندیده بود، اما با این وجود در حقِ او گفته شده است که”کل تاریخ فلسفه ی غرب، تنها حاشیه ای ست بر سقراط”

به یک اعتبار اشتباه و خطای انسان این عصر آن است که انباشتن اطلاعات در ذهن و کسب هر اطلاعاتی را اولا): دانش می پندارد و ثانیا): این انباشتگی را نیز «اندیشه» می انگارد.

چیزی که ذهن ما را به خود مشغول کند، اندیشه نیست، هزاران هزار پست در شبکه های اجتماعی است که ادعای آگاهی دارد و در عین حال بسط جهل می کند، هرگز «اندیشه» نیست!

اگر مشغولیات ذهنی، اندیشه نیست و نمی توان آن را اندیشه نامید، پس چه چیز است که آدمی را به اندیشه فرا می خواند؟ طبیعت؟ تکنولوژی؟ جامعه؟ اقتصاد؟ فرهنگ؟ دین و دیانت؟ فلسفه؟ علوم انسانی؟ تجربه؟

این ها که همه در ذیل همان انباشتن اطلاعات و کسب دانش قرار میگیرد، پس ” چه باشد آنچه خوانندش تفکر؟”

چه چیز ما را به “اندیشه کردن و اندیشیدن دعوت می کند”؟

همانطور که در رابطه با فهمیدن، “عمل فهم داریم” و “فهمیدن هم یک نوع عمل” است، اندیشه نیز چنین است، هایدگر اندیشه را یک عمل و تجربه می داند، از “تجربه ی تفکر” سخن می گوید، او از تجربه ی تفکر و آموزش اندیشه سخن می گوید، و همین است که برای او مهم است، یعنی آموزش اندیشه است که مهم است، و نه “انباشتن اطلاعات”

این تجربه ی تفکر چه نوع تجربه ای است؟ و چه چیز ما را به “اندیشیدن” و یا “عمل اندیشیدن و تجربه ی تفکر” دعوت می کند؟ هایدگر می گوید؛ این خود “اندیشیدن” است که ما را به اندیشیدن دعوت می کند!

وقتی اندیشیدن و تفکر، یک عمل و تجربه باشد و ما بدانیم و بیاموزیم که به چه طریق می شود آن اندیشه را تجربه کرد، در آن صورت خواهیم دانست که چگونه اندشیدین ما را به اندشیدن، دعوت میکند، گفتیم که اندیشیدن یک عمل و تجربه است، اما چه نوع تجربه ای ست؟ تجربه ای است که در “راه” به دست می آید، بنابراین اندیشیدن می شود چیزی که در راه به دست می آید، اما نباید فراموش کرد که هایدگر سریعا می گوید که «غایت» اهمیتی ندارد، پایانِ راه مهم نیست، اصلا این راه پایانی ندارد، که مهم باشد یا نباشد، اندیشیدن “کسب اطلاعات”  نیست، آنچه ارج و قرب دارد فرایندِ استدلال است و نه حتی فراوده، فی المثل بارها مشاهده کرده اید افرادی را که با گزاره ی «میدانم چه میخواهی بگویی» مانع از استدلالِ شما و شنیدنِ شدن سخن شما شده اند، یعنی خود، ادعا کرده اند اما گوشی برای شنیدن نداشته اند و این یعنی فلج کردنِ دیالوگ! «گفتن، دوختن، بریدن، حکم صادر کردن، و در عین حال نشنیدن!» در اینجا نفسِ فرایند است که بها دارد حتی اگر نادرست باشد و دگمیت و سیستم سازان، دقیقا با همین فرایند مشکل دارند و به همین جهت هم است که با نفسِ اندیشه زاویه پیدا میکنند!

باری، بشر امروز، دچارِ بمبارانِ اطلاعات شده است و سودای آن دارد که هر چه در هر جا رخ میدهد سریع همان را بفهمد و سریع هم هضم اش کند، یعنی در پی “سرعت بخشیدن به امور است” حتی سرعت بخشیدن به “خواندن” و حتی “سرعت بخشی به تامل و تمرکز و تفکر”

اما آیا تامل و تمرکز و تفکر سرعت بر دار است؟ آیا راه اندیشه، اتوبان است که سرعت بردار باشد؟ سرعت برداشتن و سریع بودن در وادی اندیشه به معنای مبتذل کردن و سطحی نمودن آن است، و این سطحی نمودن، و تنزل بخشیدن و به ابتذال کشدن امور و وادی اندیشه بهترین گواه بر نیاندیشیدن انسان امروز و سخنِ آغازینِ ما است که؛ ” اندیشه بر انگیز ترین امر در زمانه ی اندیشه بر انگیز ما آن است که ما هنوز اندیشه نمی کنیم”

محمد باقر تاج الدین – انسداد اجتماعی(Social closure) به معنای توزیع نابرابر مزایای اجتماعی، فرصت ها و پاداش های اجتماعی در بین شهروندان یک جامعه است به گونه ای که عده ای اندک بر تمام یا بیشتر منابع قدرت و ثروت دسترسی داشته و در مقابل اکثریت افراد جامعه چنین دسترسی ای ندارند. مهمترین پاداش ها و مزایای هر جامعه در سطح عام و کلان عبارتند از: منابع قدرت و ثروت. انسداد اجتماعی در این معنا عدم چرخش قدرت و ثروت در کل جامعه و گروه های اجتماعی بوده به گونه ای که همواره منابع اصلی قدرت و ثروت در بین عده ای اندک در گردش است و از این منظر نوعی اندک سالاری در جامعه شکل می گیرد. چرخش و توزیع عادلانه قدرت و ثروت در جامعه می تواند تا حد زیادی از ایجاد انحصار و در نتیجه ایجاد انسداد در جامعه جلوگیری کند. وجود ساختارها و مکانیسم های مشخص برای چنین چرخشی در هر جامعه ای از ضرورت های اصلی و بنیادی برای آن جامعه محسوب می شود و فقدان چنین مکانیسم هایی می تواند در ایجاد و گسترش انسداد اجتماعی بسیار موثر باشد.
این که چرا چرخش منابع قدرت و ثروت در برخی جوامع بسیار سخت صورت می گیرد و همواره این منابع در اختیار عده ای اندک و مشخص قرار دارد مسأله ای است که بسیار جای تأمل و تعمق دارد. در واقع، می توان مسأله را این گونه صورت بندی کرد که تا زمانی که مکانیسم مشخص و روشنی برای چرخش منابع قدرت و ثروت در جامعه وجود نداشته باشد منابع قدرت و ثروت در هر جامعه ای شامل قدرت مهم ترین ابعاد عبارتند از:قدرت های ملی و محلی که در قالب موقعیت ها و مقام های ریاست جمهوری و نخست وزیری گرفته تا سطح پایین تری چون فرمانداران و بخشداران و دهیاران را در بر می گیرد و توزیع برابر چنین موقعیت هایی در هر جامعه نشان از وجود برابری داشته و بالعکس هر چقدر این توزیع نابرابر باشد و انحصاری نوعی انسداد اجتماعی را معنا می کند.
به عبارت دیگر، انسداد اجتماعی در ارتباط با قدرت زمانی شکل می گیرد که فقط عده ای از افراد جامعه بنا بر معیارها و ملاک هایی که هسته سخت قدرت تعیین می کند بتوانند به انواع و اقسام قدرت ها و در نتیجه انواع منافع و رانت های ناشی از این قدرت دست پیدا کنند و اکثریت افراد جامعه از دست یابی به آن محروم باشند. چنین انسدادی موجب عدم دستیابی به انواع و اقسام فرصت ها برای پیشرفت بسیاری از افراد جامعه و بالعکس موجب پیشرفت اقلیتی دیگر خواهد شد.
همین موضوع در ارتباط با انحصاری شدن ثروت جامعه نیز کاملا صدق می کند به گونه ای که باز هم همان عده اندکی که به منابع قدرت دسترسی پیدا می کنند خواهند توانست به مدد چنین موقعیتی از منابع ثروت در جامعه بهره مند شوند و نوعی انسداد برای اکثریت افراد جامعه به وجود آید. در این زمینه می توان از نوعی اندک سالاری در زمینه قدرت و ثروت سخن گفت به این معنا که فقط عده ای مشخص می توانند از منابع قدرت و ثروت جامعه بهره مند شوند و اکثریت افراد جامعه در محرومیت از چنین برخورداری ای باشند.
روشن است که نتیجه چنین انسداد و انحصاری توزیع گسترده فقر و محرومیت در بین بیشتر افراد جامعه بوده و تا مادمی که راه دسترسی آزاد و عادلانه همگان به انواع فرصت ها، مزایا و پاداش های اجتماعی میسر و ممکن نباشد همچنان باید شاهد گسترش فقر و محرومیت و بدتر از آن گسترش شکاف طبقاتی در جامعه باشیم. انسداد اجتماعی یکی از مهم ترین موانع رشد فردی و اجتماعی شهروندان بوده و ضمن مهیا نمودن زمینه های بروز فقر و محرومیت در جهت ایجاد ساختار نابرابر حرکت نموده و موجبات تشدید نابرابری را در جامعه فراهم می سازد.
واپسین سخن این که انسداد اجتماعی محصول ساختار متمرکز قدرت و ثروت بوده و تا مادامی که چنین ساختارهایی در هر جامعه ای وجود داشته باشد هرگونه انتظار برای رفع انسداد اجتماعی کاملا دور از ذهن به نظر می رسد. در واقع، انحصار قدرت و ثروت و وجود اندک سالاری چنان محدودیت هایی برای اکثریت افراد جامعه ایجاد می کند که مسیرهای دسترسی به هرگونه فرصت برای ارتقاء فردی و اجتماعی شهروندان مسدود به نظر می رسد. انسداد اجتماعی شرایطی را به وجود می آورد که تو گویی اکثریت شهروندان پشت درهای بسته ای ایستاده اند و بهره و نصیبی به جز حرمان و افسوس ندارند.

ردپای هایدگر در نحوه کشف غفلت‌زدگی مقامات

 

بابک سرانی آذر – در میان فضیلت‌های شناخته شده دکتر عباس آخوندی، آنچه در چند سال گذشته موجب دلگرمی و تزریق امید و پایبندی به اصل اصیل تفکر و استدلال گرایی شده، اصرار و پافشاری ایشان بر واژه‌های تاثیرگذار و کلیدی در عرصه معماری، مهندسی، هنر و حوزه اندیشه است. درد جانکاهی است، به ویژه در میان اهالی فلسفه که شاهد زجرکشی و تحلیل قوای جسمانی «فلسفه ورزی» در جامعه باشند و به تماشاگری نگونبخت برای فربه شدن فلسفه خوانی و فلسفه دانی تبدیل شوند. هر مقام مسئول یا چهره تاثیرگذاری که به بهانه‌های علمی و هنری، بر این مقوله مهم تاکید کند، فلسفه ورزی و تفکر را ملاک قرار دهد و از هستی پنهان شده در پس پشت پدیدارها پرسشگری آغاز کند، در چنین روزگاری موجبات شادی، امیدواری و خوش‌حالی جوانان را فراهم می‌آورد.

تاکید بر تفکر، بنده دلیل بودن، تقدیم اصالت به واژگان، ریشه یابی لغات تاریخی و توجه به ماهیت و وجود به جای پرداختن کسالت بار به موجودیت، جوانان ایرانشهر را به آینده‌ای غرق در اخلاقیات، آرامش، استدلال گرایی و فلسفه ورزی امیدوار می‌کند.

دکتر عباس آخوندی در یکی از مصاحبه های اخیر خود با خبرگزاری ایلنا، تحت عنوان «پرسش از چیستی و کجایی ایران» در کنار پرداختن به ماهیت و چیستی و چرایی برخی واژگان مهم و کلیدی در این عرصه، خواسته یا ناخواسته کدهای رمزگشایی شده و نشانه‌هایی برای اهل نشانه، بر جای می‌گذارند که کاشفان آنها ناخودآگاه به وجود چنین اندیشه و طرز تفکری، امیدوار شده و دل به افزایش چنین پرسشگری‌ها و استدلال ورزی‌ها می‌بندند.

ایشان در معرفی و نشر لینک مربوط به این مصاحبه در کانال تلگرامی خود با اشاره به اهمیت «پرسش از چیستی» اینگونه آغاز می‌کند: «پرسش از چیستی و کجایی ایران هنوز مورد غفلت است. براین باورم، که زوال و فرسایش اجتماعی امروز ایران و شکافِ ژرف در پیوندهای ارتباطی درونِ جامعه ریشه در نپرداختن به همین سؤال بنیادین دارد.»

استفاده ایشان از واژه های آشنا برای اهالی فلسفه به خصوص حوزه پدیدارشناسی به روش (به مثابه) هایدگر، واژه‌هایی از جمله غفلت ورزی از پرسشگری، پرسش از چیستی، سوال بنیادین و … به سختی می تواند تصادفی فرض شود، در این فرصت نگارشی توان و قصد پرداختن به اصل و جزئیات مصاحبه خواندنی ایشان با خبرنگار خبرگزاری ایلنا نیست اما به همین موضوع به قدر بضاعت پرداخته خواهد شد که چه مبارک است رویت این پرسشگری و چه دردآور است وقتی شاهد جای به شدت خالی «پرسشگری» از «چیستی» باشیم آن هم در میان مسئولان و مقامات اثرگذار این روزهای مامیران، انسان‌هایی که از سوی مردم و اتفاقا برای خدمت به مردم انتخاب شده‌اند و قرار است به دردهای پنهانی بپردازند که تنها در رصدخانه آنها قابل رویت است.

ادبیات مورد استفاده عباس آخوندی در بخش قابل توجهی از سخنرانی‌ها، مقالات و همایش‌ها نمی‌تواند بدون همپوشانی یا اصطکاک با فلسفه غرب، اشراق ایرانی، قرائتی خاص از هایدگر و انسان شناسیِ قاره‌ای اما صیقل داده شده توسط عرفان ایرانی باشد.

طرح «پرسش از هستی» از سوی مارتین هایدگر در زمانی قوت گرفت که بزرگمردی همچون هگل به دانشجویان خود توصیه می‌کرد از مطالعه هجویات وی پرهیز کنند، آنچه نگرانی آن مرد روستایی متفکر و پرسشگر را صد چندان می کرد، خود هستی نبود، او نگرانی، دلهره و اضطراب اصیل خود را برای هستی افلاطونی مشمئز کننده هزینه نمی‌کرد بلکه نگران پرسش مورد غفلت جامعه فلاسفه و پرسش شوخی گرفته شده از خود هستی بود، او اضطراب به جان افتاده خود را مدلول همین دلیل بزرگ توصیف می‌کرد و بر سر هگل‌های بر تاج و تخت نشسته فرایبورگ و فرایبورگ‌ها فریاد می‌زد: چرا از هستی، سوال نمی‌کنید؟

مبارک و جای خوش‌وقتی است که مردی از خویش برون آمده باشد و کاری بکند، کارستان، نگران موجودیت ایرانی که دیگر شمارش زخم‌های ورم کرده‌اش از حد توان خارج شده، نیست بلکه نگرانی خود را به پرسش از ماهیت و وجود این بانوی سیلی خورده گره می‌زند. نگران «معنا» است و اضطراب اصیل خود را در زمانی که هیات ژوری مهر تکذیب بر «پایان نامه» او زده، معطوف واژه اصیل و مهم «ایران‌شهری» می‌کند.

تا باد چنین بادا

بابک سرانی آذر – در دنیای خبرنگاری یکی از موضوعات جذاب که برای نیل به قله های تعریف شده آن، کارگاه های آموزشی برگزار می کنند، تیتر و اصول انتخاب و نگارش تیتر است.

به بهانه بررسی چند باره اثر ماندگار و تاریخی اما کمتر جدی گرفته شده مارتین هایدگر تحت عنوان «سرچشمه کار هنری» با توجه به نگاه خاص این فیلسوف پیچیده به مقوله تیتر و نوع مواجه این فلسفه ورز کم نظیر تاریخ، «تیتر» را زیر ذره بین می گیریم.

اصولا هایدگر، ما را به رویارویی با عنوان دعوت می کند، او عقیده دارد که خواندن تیتر یک مقاله و عبور از آن برای آنکه در میانه متن با اصل ماجرا آشنا شویم، یک کار بیهوده، دم دستی و به دور از شان آدمِ انسان شده یا دازاین است.

آدمی که تجربه «اِرایگن شدگی» دارد، انسانی که می تواند خود را از بیرون خویش تماشا و قضاوت موجه کند، رفتاری هنری با تیتر دارد، چنین فردی در مواجهه با یک مقاله آن را به مثابه یک اثر هنری بررسی می کند و هرگز خود را تا مرز تحقیر آمیز مطالعه متن تنزل نمی دهد.

هایدگر می پرسد: »چیستی هنر» چیست؟ او هرگز نمی پرسد که هنر چیست! او نه سوال دم دستی می پرسد و نه منتظر پاسخ دم دستی است، او انسان دچار بیماری مدرنیته را از اتفاقات دم دستی و حیوانی یا نباتی بر حذر می دارد.

هنر، در کار هنری بزرگ نمود پیدا می کند و کار هنری بزرگ از هنرمند سر می زند، تیتر در این عرصه نگارشی به مثابه یک اثر هنری تلقی می شود، بنابراین خبرنگاری که برای مقاله خود «تیتر» انتخاب می کند، در این جهان بینی خاص، چاره ای ندارد جز این که یک هنرمند بزرگ باشد و هنرمند یعنی خالق.

هایدگر اشاره می کند همانطور که یک تابلوی نقاشی بررسی می شود، تیتر یک مقاله هم باید بررسی شود، نه از آن دست بررسی های پاریسی در گالری‌های نمور و ساکت که اگر اثر هنری آن دیده نشود باعث از دست رفتن گروه دوستی می شود، نه هرگز، بلکه از آن دست بررسی ها که آدم برای رسیدن به مرز انسانیت، لازم دارد، آن بررسی ها که مسبب خلق «حرکت گوهری» در وجود است نه «حرکت نیوتنی» در موجودیت.

اصولا «تیتر خوب» با وجود انسان سر و کار دارد نه با موجودیت آن، بنابراین انسان با تیتر به مثابه یک اثر هنری از وجود خود برای تحلیل و بررسی مایه می گذارد نه از موجودیت فانی و بی ارزش خود.

هنر را باید در کار هنری جست و کار هنری اندیشیده (دراندیشیده) نمی شود مگر آنکه بدانیم «هنر» چیست و این دایره تنها در یک حالت به دور باطل تبدیل نمی شود و آن این که با فلسفیدن و فلسفه ورزی آن را قابل درک کنیم.

نمی شود یکی از اجرای این دایره را درک کرد مگر آن که در میانه این دایره بنشینیم. هایدگر با بیان چنین مضمونی تلاش می کند آدم علاقه مند به انسانیت را به ورود در دایره معانی و نشستن میان باغ کلمات دعوت کند. «تیتر» به خودی خود یک دایره است که اگر در لباس فلسفه در میانه آن سکنی نداشته باشی، به دست خود «تیتر» را به مثابه یک اثر هنری، ذبح کرده ای.

رویارویی با تیتر کار هر کسی نیست، هنر می خواهد، البته «تیتر» نیز باید ارزش رویارویی با مخاطبش را داشته باشد، اصولا وضعیت بنیادین یک مقاله، یک رساله یا یک خبر گزارشی، باید در تیتر آن نهفته و البته قابل کشف و بررسی باشد.

Whatness or thatness

وقتی پای «چیستی» به میان می آید به سمت متافیزیک و تعریف هویت و ذات می رویم، اما وقتی از چیستی فاصله می گیریم، جایی است که فلسفه هایدگر رخنمایی می کند، مارتین هایدگر نمی‌تواند از «هنر چیست» استفاده کند لاجرم می نویسد: سرچشمه کار هنری!

هایدگر اصولا به مخاطب خود می آموزد به جای پیروی از کار ابلهانه فلاسفه یونان باستان در کنکاش چیستی موارد، به سراغ سرچشمه آن بروند، تیتر نیز یک سرچشمه دارد و بیهوده خلق نمی شود.

هایدگر حتی در کتاب «متافیزیک چیست» در انتها تیتر کتاب خود را مایه سرافکندگی می داند و می‌نویسد: دیگر با what کاری ندارم (اسانس یا ذات ارزش ندارد) اما می خواهم بنویسم:

How is it with nothing?

به نظر شما سرچشمه کار هنری چیست؟ آیا چیزی است غیر از خود هنرمند؟ سرچشمه «هنرمند» چیست؟ آیا چیزی است غیر از خود «کار هنری»؟

این یک چرخه میان هنرمند و کار هنری است و این دایره باید درک شود و بهترین راه ادراک ورود به خود دایره است نه تماشای آن. باید در میان میدان نشست و با دایره ، دایره بودن را تجربه کرد، دایره شد و دایر شد و درک کرد.

به بیان هایدگر باید با این دایره معنایی، درگیر involve شد. وقتی «بودایش» من بیرون از خودم باشد یعنی خودم را در دازاین خود حس کنم و با آن اتصال Band داشته باشم، می‌توانم با چرخه های حیات درگیر شوم، این درگیری هزینه دارد، باعث درد و رنج جسمی و روحی می شود اما آدمی که تصمیم می گیرد به سمت انسانیت پیش برود، رنج های سیمرغی این سلوک را نیز به جان می خرد، هایدگر کوتاه نمی آید و همچنان تاکید می کند که «تیتر» به مثابه یک اثر هنری، به سلوک مخاطب کمک می کند!

مارتین هایدگر در این مقاله چنین می نویسد: به صدای حیات اصابت کن، حال و هوای بنیادین داشته باش، در دازاین خود رفت و آمد کن، حرکت کن، حرکت گوهری داشته باش (این واژه ترجمه عینی متن هایدگر نیست) سپس مقاله خود را با تیتر به مثابه اثر هنری …… اینجاست که هایدگر وقفه ایجاد می کند، سپس در یک خط مجزا می نویسد: نه این که بنویسی، نه این که بخوانی، نه این که بفهمی، بلکه با آن درگیر شو، در دایره آن بنشین، همان شو که «تیتر» می گوید، مود (حالت خاص) آن را در مود خودت ادغام کن.

درگیر شدن با یک مقاله، داشتن حال و وضعیت بنیادین، باعث حیرت انسان می شود، تولید حیرت می کند، «تیتر» خلق حیرت است. اما «تیتر خوب»

فلسفه اصولا با همین حیرت جان گرفته است، هنرمند در حیرت است که کار هنری می کند، شاعر در حیرت، شعر می گوید، مانند باران که باریدن آغاز می کند، تاریخ که تاریخیدن را از سر می گیرد و انسان که دست به خلق انسانیت می زند. «تیتر» از طرفی در دل مخاطب خود دلهره و دلشوره ایجاد می کند، اصطلاحی که در ترجمه فرانسوی از متن هایدگر لحاظ شده Presentment  است، که معنای پیش آگهی و پیش حسی می دهد، دقیقا همان کاری که تیتر به مثابه اثر هنری انجام میدهد، گویا انسان را آماده می کند که در راه قدم بردارد.

بابک سرانی آذر – پرداختن به موضوع هنر آن هم از نگاه هایدگر به خودی خود، پیچیده، سخت و چند لایه است، غرض از این فرصت نگارشی واکنش به کنجکاوی مخاطبان احتمالی به مقوله هنر در نگاه هایدگر نیست، همه ما می دانیم که هنر در ارتباط نزدیک و تنگاتنگ با سرگذشت و تاریخ انسان و حتی یک ملت است.

گویی هنر را تنها فراموش کرده ایم و به مدد هنرمندان گاه به گاه با یادش می آوریم و در درون خود آن را بازیابی می کنیم، نه آن که لزوما چیزی از بیرون بر ما عرضه شده باشد.

وقتی پای هایدگر، فیلسوف بزرگ قرن بیستم به میان می آید نمی توانیم از اصطلاح «درباره» چیزی صحبت کنیم، هایدگر «درباره» هنر چیزی نمی گوید، چرا که در این صورت گویا هنر به مثابه یک سابجکت یا سوژه روی میز تشریح قرار دارد و محوریت پیدا می کند و ما می خواهیم درباره چیزی حرف بزنیم، چنین فرایندی سنخیتی با اندیشه مارتین هایدگر ندارد.

ارتباط با «هنر» از دید هایدگر زمانی برقرار می شود که برای «انسان» یعنی آدمِ انسان شده، نگرانی ایجاد کند، درواقع اگر قرار است با روش هایدگر از هنر بگوییم، باید باعث نگرانی ما شود، در ما اضطراب اصیل ایجاد کند و ما را مسئول «پرسش‌داری» از هنر کند.

این پرسش از «هنر» ما را به اندیشه وادار می کند، اندیشه کردنی که ما به آن وادار یا دچار شده باشیم، اصطلاحا «دراندیشیدن» توصیف می شود.

همان چیزی که در آلمانی فقط Denken نیست، در انگلیسی فقط thinking نیست، بلکه از آن به عنوان think up یا In thinking یاد می شود.

اما کلمه بهتری هم برای دراندیشیدن، در زبان آلمانی وجود دارد که گویا زاده هنر بوده و با اندیشه معمولی متفاوت است، besinnung کلمه پربار و دوست داشتنی که معنای اولش در فرهنگ لغت پارسی، انعکاس و بازتاب است اما معنای عمیقش در فلسفه شرق و عرفان ایران، چیزی نیست جز «شهود».

پروفسور پرویز عماد به کمک زبان انگلیسی آمده و 8 سال پیش جایگزین انگیسی خوبی برای besinnung آلمانی و شهود ایرانی – عربی پیدا کرد: mindfulness

و اما هنر چیست؟

در اینجا «درباره» چیستی (چه + هستی) ِ هنر حرف می زنیم. وقتی در دوران یونان باستان از whatness چیزی سخن به میان می آمد، همگان می دانستند که قرار است درباره «ذات» و اسانس آن چیز صحبت شود. (نهاد)

در واقع چیستی یک چیز، همیشه ثابت و مداوم بود، هیچ دینامیسم یا جریان قابل درکی در «چیستی» نزد یونانیان باستان وجود نداشت، اکنون نیز هر اندیشه وابسته به آن مکاتب، در همین راستا قرار دارد.

اما وقتی هایدگر به سراغ «چیستی» می رود، منظورش حالتی دینامیک است، چیزی نزدیک و شبیه به weisen آلمانی که گویا همان اساس، اسانس یا ذات را به «نمایش» در می آورد.

از دید هادیگر، هنر همان «آغاز نخستین» است، First beginning.

هایدگر وقتی می نویسد: آغاز دیگر، منظورش چیزی غیر از آغاز نخستین نیست بلکه می خواهد بگوید، آغاز نخستین هرگز پایانی ندارد و همیشه در حال «شدن» و جریان داشتن و تولدهای دیگربار و دیگربار است.

فلسفه در «آغاز نخستین» معنای عشق به عقل یا عشق به حکمت داشت، اما در اندیشه هایدگر فلسفه یعنی: عشق به «بودایش» یا عشق به «هستی» به شرطی که «هستی» را در ردای هایدگر آلمانی درک کرده باشیم.

«چیستی» در یونان باستان در خودش، زمان ندارد اما در اندیشه هایدگر، «چیستی» زمانمند است و از آینده ( چیزی که می آید) می آید.

در یونان باستان، چیزی که اندیشه را تحریک به ادامه مسیر می کرد، فقط «حیرت» یا شگفتی بود، اصولا هر اندیشه یا تفکری نیاز به یک محرک دارد، اندیشیدن در سطح عمیق «دراندیشیدن» محرک خاص خود را دارد و نامش «حیرت هستی» است.

در نگاه هایدگر، باشنده های بیرونی از طریق حس های پنجگانه ما قابل درک نیستند و حواس ما باشنده های بیرونی را به اشتباه مورد تحلیل قرار می دهند. در واقع می توان باشنده ها را در دنیای ایده های افلاتونی تفسیر کرد اگر بخواهیم درباره آنها دچار «دراندیشیدن» شویم.

هایدگر «درباره» هنر حرف نمی زند بلکه هنر را برای دچار شدن به آن ، پیشنهاد می کند، درواقع از دید او «هنر» چیز خوبی یا «چیستی» خوبی برای دچار شدنِ دازاین (آدم انسان شده) دارد.

هایدگر ما را برابر هنر، «رودررو» می کند و از ما می خواهد رو در روی هنر باشیم و آن را به مثابه یک ایده، بکاویم.

هایدگر معتقد است در صورت رودررو شدن راستین با هنر، به «حقیقت» هنر خواهیم رسید. ذات حقیقت همان درستی یا راستی است و «هنر» تصویر راستی در آیینه هستی است، ترجمه صحیحی از واژه مورد علاقه هایدگر از این بعد از هنر در فارسی می شود: ناپوشیدگی یا نامستوری و هنر پشتوانه محکمی برای این ذات راستی یا نامستوری است.

از دید هایدگر، هنر پاسخ مناسبی یا مناسبترین پاسخ را به «حیرت هستی» می دهد و ما را با ارایه زیباترین نامستوری ها، به آرامش می رساند.

گویا ما فراموش کرده ایم که هستیم، تنها خود را در نقش یک سوژه، پذیرفته ایم و به این افتخار می کنیم که همان شک کننده هستیم که دکارت به موجودیتش افتخار می کند اما این موجود اتفاقا «وجود» هم دارد و ما قابلیت «وجود داشتن» خود را فراموش کرده ایم و نمی خواهیم بپذیریم که می شود، وجود داشته باشیم.

هنر، از دید هایدگر به ما کمک می کند، بر موجودیت خود، لباس «وجود» بپوشانیم. هنر اجازه نمی دهد دچار فراموشی شویم و یادمان برود می توانیم جدا از آدم بودن، انسان هم باشیم و یا لااقل آدمی باشیم که نمی خواهد از این سطح هم تنزل پیدا کند.

راه دچار هنر شدن این است که توانایی «شهود» داشته باشیم، یکی از راه های مهم رسیدن به مرز شهود، این است که راستی و درستی را آگاهانه و مصرانه در زندگی خود وارد کنیم و از دچار شدن به «حیرت هستی» نهراسیم، حیرت برای آدم انسان شده، درد، نگرانی، انزوا، تنهایی و عشق به همراه می آورد و دچار این موارد شدن، شجاعت و اراده جدی می خواهد.

انسان، خالق است و هنرمند ذاتا یک انسان متعالی است که دست به خلقت می زند. متعالی ترین حالت هنر نیز هنوز به صورت مطلق کشف نشده، هایدگر آن را شعر می نامد، شوپنهاور به موسیقی اشاره می کند و بزرگانی در روم شرقی به مجسمه سازی و معماری اشاره دارند. شهود، در کار هنری بسیار حیاتی است و نماد و مصداق بارز بر تن کردن لباس وجود است و احیا کردن جسد مرده ای به نام موجودیت.

رفرنسها

خاتمی، محمود. (1387) پدیدارشناسی هنر، تهران، فرهنگستان هنر.

یانگ، جولیان. (1384) فلسفه هنر هایدگر، امیر مازیار، تهران: گام نو

References

Derrida J., (1978), the Truth in Painting, Chicago: University of Chicago Press, 1987. ISBN 978-0-226-14324-8

Heidegger, Martin; trans. David Farrell Krell (2008). “The Origin of the Work of Art”. Martin Heidegger

Thomson, Iain D. (2011). Heidegger, Art, and Postmodernity. Cambridge University Press. ISBN 1-107-00150-1

Heidegger, Martin (2008). Being and Time. New York: HarperPerennial. p. 62. ISBN 978-0-06-157559-4.

به نام خدا

مولانا جلال الدین در دفتر چهارم مثنوی آورده است که روزی بایزید در جمع مریدان اناالحقّ گفت. آنان برآشفتند. گفت: بار دیگر اگر چنین گویم، اندام‌های مرا چاک‌چاک کنید.

چون وصیّت کرد آن آزادمرد

هر مریدی کاردی آماده کرد

 این بار مستی و شوریدگی بایزید ادّعای بزرگتری را بر زبان او نشاند. «زان قوی‌تر گفت، کاوّل گفته بود»: «لیس فی جُبَّتی سِوَی الله» (نیست اندر جبّه ام الاّ خدا)

آن  مریدان جمله دیوانه  شدند

کاردها بر جسم پاکش می‌زدند

هر که اندر شیخ تیغی می‌خلید

باژگونه از  تن خود می‌درید

 وانکه آگه بود از آن صاحبقران

دل ندادش که زند زخم گران

نیم دانش دست  او  را  بسته کرد

جان ببرد الاّ که خود را خسته کرد

***

«روشنفکری دینی» ایّام خجسته‌ای را می‌گذراند. از یک سو کامل‌تر و از سوی دیگر خالص‌تر می‌شود. از یک سو به وعده‌های خود وفا می‌کند، و از فقه شناسی ـ که تعلّق نخستین آن بود – به کلام پا می‌نهد و سرچشمه‌های مشروب کننده‌ی فقه، یعنی خداشناسی و قرآن شناسی و پیامبرشناسی کهن را وا می‌کاود و در پرتو عرفان و فلسفه پیشین، و آموزه‌های فلسفی و علمی نوین، آن‌ها را غذا و غنای بیشتر و تازه‌تری می‌بخشد؛ والهیات تازه‌یی پیش می‌نهد، و از سوی دیگر، اُفت و خُفت یارانی ناموافق را نظاره می‌کند که چگونه به طمعی و هوسی بدین مدرسه پیوستند و اینک به طمعی و هوسی دیگر، ناکامانه به در می‌روند و ناخالصی‌ها را با خود می‌بَرند و این سرمایه‌ی عزیز و عظیم را برای اهلش باقی می‌گذارند.

در این میان، حساب نقّادان محقّق البته جداست. آنان حکم همراهان موافق را دارند که کوشش‌های غربال‌گرانه‌شان به کمال و خلوص این مکتب کماکان افزوده است و می‌افزاید.

حق چنین است که جنین سی ساله‌ای که در رحم تاریخ معاصر ایران بود، اینکه با دریافت نفخه‌ی الهی آماده زادن می‌شود و درد زایمان اوست که تنش‌ها و تپش‌های موّقت ( و گاه خصمانه و شریرانه‌ای) را برمی‌آورد که البته به زودی فرو خواهند نشست و حق‌جویان تولّد آن نوزاد نوآیین را خجسته و فرخنده خواهند شمرد، و نشانی نصر و ظفر را در پیشانی او خواهند دید.

این نوزاد نوپدید، نه فرقه‌ی تازه ایست، نه شریعت و دیانتی نوین! نه پیامبر دارد، نه کتاب؛ نه مرید دارد، نه مراد! نه حزب است، نه حکومت؛ نه مرجع دارد، نه رهبر؛ نه مؤمن دارد، نه کافر! بسی فروتن‌تر از اینهاست. مدرسه ایست فکری و روشنفکری که ابوابی تازه را در دین‌شناسی و دین‌ورزی (نظراً و عملاً) برای دین‌داران می گشاید و راهی نوین در فهم و سلوک دین‌دارانه و مسلمانانه در دنیای سکولار مدرن نشان می‌دهد.

و از هم اکنون پیداست که کوکب اقبال این مسافر بس درخشان است. چرا که هنوز درنیامده، چندین مشتاقان مست و خصمان خنجرگذار دارد: «مؤمنان ز اقرار مست و منکران ز انکار مست»!

گویی لعب معکوس قضا چنین خواسته است که طاعنان و دشمنان در خرابی آن مدرسه بکوشند، تا آبادترش کنند، و درین مُشک معطّر آتش بزنند تا عطرش را بیشتر بپراکنند. به مصاف آیند و دعوی امارت کنند تا نادانسته قلعه‌ی سلطان را عمارت کنند. آتش به کشتزارش بزنند تا در بازی باژگونه‌ی تاریخ، کشت خود را بسوزانند. فرعون‌وار با کلیم‌الله در پیچند تا خود غرقه‌ی نیل فنا شوند. با یوسفان درآویزند تا گرگ‌صفت از خواب برخیزند، قعر چاه را ببینند امّا اوج جاه را نبینند:

ای دریـده پوسـتـین یـوسـفـان

گرگ برخیزی از این خواب گران

و در این سودای باطل و جهد بی‌توفیق، دیووار به خدمت سلیمان درآیند وناخواسته بر حشمت و اعتبار او بیفزایند:

کار کن دیوا سلیمان زنده است

تا تو دیـوی تیغ او برّنده است

و در حضرت سیمرغ جلوه‌ای دهند و عشوه‌ای فروشند، تا پرده‌ی خود بدرند و عِرض خویش ببرند که:

چون خدا خواهد که پرده‌ی کس درَد

میلـش انـدر طـعـنـه‌ی پـاکـان برَد

امّا به رغم زعم باطل آنان، روشنفکری دینی نه دوره‌اش گذشته است، نه گذشتنی است؛ تنها نمانده است، و تنهاماندنی نیست. زبان زمانه و نیاز دوران است. آمدنش به امر و اذن کسی نبوده و رفتنش هم به هجو و هزل کسی بسته نیست. خروج ناکثین و مارقین و قاسطین هم در حیات و کمال آن تأثیر ندارد.

به رغـم مـدّعیـانی که منع عشـق کنند

جمال چهره ی «او» حجّت موّجه ماست

و اگر بی‌تمیزان که تبر طعن و تیشه‌ی تخریب بر دوش دارند، گمان باطل می‌برند که ریشه‌ی این نهال مبارک برانداختنی است، بدانند که بر سر میخ کوفتن، آن را استوارتر خواهد کرد.

چـراغی را که ایزد برفـروزد

گر ابله پف کند ریشش بسوزد

هیچ اندیشه‌ای در دیار ما، به اندازه‌ی اندیشه‌ی روشنفکری و نواندیشی دینی شور و شعف، و ردّ و قبول نیافریده است. هم روشنفکری سکولار وام‌دار و طرف‌دار آنست، هم روحانیت قم؛ هم روشنفکری سکولار با آن دشمن است، هم روحانیت قم! این دشمنان در حسرت نیم‌پاره از هزار‌پاره اقبال و احترامی هستند که نثار آن مدرسه ميشود.

و با اینکه دوستانش تقیّه می کنند و از بیم جان خاموش می‌نشینند، و دشمنانش به جان می‌کوشند تا نام آن را فرو پوشند، شکفتن این گل بوته در آن کویر ناآباد ناآزاد، خود معجزه‌ای تاریخی است. حتّی بی‌هنران گمنام، برای کسب شهرتی کاذب و کاسد، به بهانه هایی فاسد با روشنفکران دیندار درمی‌آویزند تا به دروغ هماورد آن پهلوانان فرانمایند.

درین دوران دین و بالاخص دین اسلام، در گرداب بحران افتاده است و «رهاننده را چاره باید نه زور»»! امروز همه دریافته اند که انقلابی پرهیاهو که سی و هفت سال پیش در ایران حادث شد، حرکت شورمند و ستم ستیز و عاشقانه‌ی غیرعاقلانه‌ای بود که بر هیچ پشتوانه‌ی تئوریکی استوار نبود. از اسلامی دم می‌زد که هیچ آشنایی با عقل و علم مدرن نداشت. از حوزه‌ای برآمده بود که فقهی کهنه و کلامی کهنه‌تر داشت. دین عجایز تعلیم عوام می کرد و بر تقلید و عاطفه استوار بود، و مهارتی یگانه در سخنرانی و روضه‌خوانی داشت و محصولش رساله‌های عملیه در فروع دین! نه تحقیق تازه در اقتصاد کرده بود، نه در اخلاق، نه در مدیریت، نه در سیاست، نه در… با این همه پس از انقلاب، با دست خالی مدّعی همه‌ اینها شد، آن هم به نام دین و به خرج اسلام! و چنین بود که بحران زاده شد. کوشش بسیار رفت تا این بحران پوشیده بماند، امّا «تا همی پوشیش او رسواتر است»! لذا دعوت به «فقه پویای جواهری» کردند و استخراج از «منابع دست نخورده» و «اسلامی کردن علوم» و « راه اندازی کرسی‌های نظریه‌پردازی» و … و عاقبت چون صیّادی در شکار سایه‌ای:

ره نبرده هیچ در مقصـود خویش

رنج ضایع، سعی باطل، پای ریش

و وقتی هیچ‌یک از این حیله‌ها سود نکرد، دست به دامان آلوده‌ی مدّاحان شدند، مگر اینان آب رفته‌ی شریعت را به جوی خشکیده‌ی امّت بازگردانند!

روشنفکران دینی نخستین کسانی بودند که راز و عمق این بحران را دریافتند و با دلی در گرو خدمت و دیانت، و با شجاعت و شرافتی شریعتی وار، بی‌ترس و بی‌تقیّه، و بی‌رشوت و اجرت به مصاف آن رفتند و به فراست و فطانت شگفتی‌ها آفریدند. الهیات نوینی آوردند، راه دیالوگ با مدرنیته را گشودند و جهاد با استبداد دینی را پایه نهادند و فقه تکلیفی را به‌جای خود نشاندند و حقوق و اخلاق را سروری بخشیدند و با تاکید هم‌زمان بر معنویت و سنت، معرفت و هویت دینی را به مهربانی در کنار یکدیگر نشاندند و باکاوش در معنا و ماهیت پیامبری و وحی، سرّ خاتمیت را بازنمودند و حق‌جویان را با نبوت آشتی دادند و از تاریخیت دین پرده برداشتند و ذاتی و عرضی آنرا واشکافتند و راه خشونت بنام دین را بستند … و گرچه هنوز از دو طرف کشاکش عنیفی می‌رود و نبردی نامتقارن برپاست، رقیب به قوّت این مدرسه «طوعاً و کرهاً» گردن نهاده است. اگر گردن ننهاده بود، این همه مشق بطالت نمی‌کرد و درس جهالت نمی‌داد و کتاب ضلالت نمی‌نوشت و این همه سپاه و سلاح فراهم نمی‌کرد و پژوهشگاه و آموزشگاه مزّور نمی‌ساخت و مجلّه‌ها و روزنامه‌های مجازی و حقیقی سامان نمی‌داد، آن هم با یک هدف اصلی و یگانه: فروکوفتن روشنفکری و نواندیشی دینی!

خلق کردن چهره‌های کاذب علمی و روشنفکری و دادن جوایز گران به افسون‌گران، و آوردن یاوه‌گویان به صندوق صوت و صورت، و بنگاه بانگ‌ و‌ رنگ؛ و طرد احرار و آزادگان، و ترویج آیین‌های تهی و خردستیز و غم آموز؛ و تحکیم پایه‌های استبداد به دست وعّاظ السلاطین و سوداگری با دین؛ و غلبه بخشیدن انقیاد بر انتقاد؛ و منع اکید از طرح و تفوّه به رفورم دینی و … ، پیشه و اندیشه‌ی نظامی است که از حوزه‌ها برآمده و بر دین نشسته و روشنفکران دینی را می‌بیند که نظراً و عملاً، عاشقانه و عاقلانه مقابل آنان ایستاده اند و در کار روشنگری هستند.

ایستاده‌اند تا معلوم کنند که:

اگرچه عقل فسونکار لشکری انگیخت

تو دل گرفته نباشی که عشق تنها نیست!

به ملک جم ندهم مصرع نظیری را

هرانکه کشته نشد ازقبیله ما نیست

فربهی و توانمندی روزافزون این مدرسه، اینک قابل انکار نیست که «آفتاب آمد دلیل آفتاب»

نقد ناقدان و تأیید و تکمیل محققان، آن را کامل‌تر و فربه‌تر کرده است و خروج خوارج و عجایز، بر خلوص آن افزوده است، و لذا بیمی و باکی از طعن طاعنان و خصومت خنجرگذاران ندارد که آن‌ها ناخواسته کارگزاران همین نحله اند! از بخت بلند این مدرسه است که دشمنانش پهلوی خود را می‌درند و دیوان به خدمت سلیمان درمی‌آیند و قلب‌ها سیه‌رو می‌شوند و نفاق‌های نهفته در سینه‌های پرکینه بیرون می‌افتند و آب‌های صافی از دست خاشاک‌های مزاحم نجات می‌یابند و هر چه زودتر، بهتر:

هین بگو که بخـت من پیروز شد

آنچه فردا خواست شد، امروز شد

 بسیارند مؤمنانی (و خصوصاً جوانانی) که ایمان خود را در این دریای پرتلاطم شکّ  و الحاد، از این مدرسه گرفته‌اند و آشکار و نهان بدان اذعان می‌کنند. صاحب این قلم که «روز عمرش به شامگاه آمده است» و زخم صد جفا بر جگر دارد و از یار و دیار گسسته است و به غربت نشسته است و هیچ‌گاه سوداگرانه به دین ننگریسته است، و هوای شهوت و ثروت و منزلت نداشته است، و پروای حقیقت و قناعت، او را از آز و دروغ و نفاق مستغنی کرده است، رونق این مدرسه و اقبال حق‌طلبان را که می‌بیند، همزبان با مولانا جلال الدین می‌گوید:

روزها گر رفت گو رو، باک نیست

تو بمان ای آنکه جز تو پاک نیست

 و بقاء و بهاء بیشتر آن را به دعا از خدا می خواهد. و سجده به درگاه علاّم الغیوب و ستّارالعیوب می‌برد که شکر خدای را که دشمنان ما را کارگزاران ما نهاده است که هر چه بیشتر غوغا و تباهی کنند و خار تهمت و تسخر بیفشانند، اوراق گل از میان خارها خندان‌تر برمی‌دمند و دماغ مجلس روحانیان را معطّر می‌کنند.

فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفَاءً وَأَمَّا مَا یَنفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فِی الْأَرْضِ ( امّا کف ها به بیرون پرتاب می شوند، ولی آنچه به مردم سود می رساند، در زمین می ماند… الرّعد، ۱۷)

پس زدفع  خاطر  اهل کمال

جان فرعونان بماند اندر ضلال

نعل‌های باژگونه‌ست ای سلیم

نفرت فرعون می‌دان ازکلیم

عبدالکریم سروش

مهرماه ۱۳۹۵، محرم ۱۴۳۸

بابک سرانی آذر – روزگار غریب باشد یا عجیب به هر حال میگذرد و نسل تازه در هر جامعه ای برای استقبال از آینده شور و شوق بیشتری نشان میدهد تا زیر بار گذشته رفتن.
سنتها یکی پس از دیگری از یادها میروند و مدرنیته و تکنولوژی رفقای خوش فکر و خوش پوش دنیای نوین مجال تفکر به گذشته را نمیدهند. در آن سوی آبها و اقیانوسها که هیچ، در کوچه پس کوچه های شمیران و درکه، شهران و اکباتان، سه راه آذری و قلعه مرغی، نازی آباد و تهران پارس هم که باشی سخت بشود یا سخت بتوانی برای حتی چند دقیقه داستانی از یک اسطوره، یک پهلوان یا یک لوطی قدیمی را برای چند جوان از نسل تازه ایران تعریف کنی، نگاهشان عجول است و اگر به جای چند دقیقه توجه به آیین عیاری یا مناسک زورخانه ای خاک گرفته در جنوب تهران، آخرین پیغام های تلگرام خود را چک کنند، سود بیشتری کرده اند.
شاید لزومی هم نداشته باشد برای این نسل تازه و مدرن از پهلوان و زورخانه و عیاری و فتوت نامه گفته شود اما درد از آنجا کلید می خورد که همین نسل تازه با بغض و هیجانی عجیب از قانون اساسی کشورهایی چون کانادا، سوئد یا فرانسه حرف میزنند و مردم این سرزمینها را شایسته بهترینها میدانند.

قانون اساسی که شاید به غایت مدرن و انسانی و کامل باشد اما تا حدود باورنکردنی با فتوت نامه‌ها و مرام نامه‌های قرنها پیش در ایران باستان هم پوشانی داشته باشد!


اما آیین عیاری چه بوده و فتوت از چه زمانی به عنوان یک اصل مهم وارد زندگی مردم ایران شده است؟
پای آیین میترا نیز به میان کشیده شده و گفته می شود مهرپرستان برای هر صنفی در زمان خود، آیین نامه و مرام نامه خاص داشته اند، در یکی از معابد به جای مانده از مهرپرستان در لندن که سربازان روم باستان منتقل کننده الواح و دست نوشته هایش بوده اند آمده که احترام مطلق و بی چون و چرا به حیوانات، کودکان، بانوان باردار و افراد مسن و ناتوان بر هر شهروند و عضو آیین میترا واجب بوده و با متخلف در این زمینه به سختی برخورد خواهد شد.
اما از آنجا که مدارک و اسناد دقیقی از مهرپرستی در ایران باستان در دست نیست و نمیشود در این موضوع جزئی به صراحت سخن گفت، باید تاریخ را ورق بزنیم تا به 4 قرن پیش برسیم. زمانی که ایرانیان چندین جنایت تاریخی و کشتار جمعی و ظلم بی امان را به چشم دیده و در هر محله ای تنها به جوانمردان و معتمد خود دل بسته اند. کسانی که برای کمک به خلق گاه حتی از حمله به کاروانهای در راه مانده نیز کوتاهی نمیکنند.
رابین هودهایی جان بر کف، که برای حمله به خدمه پادشاه و تجار بی درد زمانه همیشه تا دندان مسلح هستند.
عیاران یکدیگر را «برادر» میخواندند و این نکته از قول پرویز ناتل خانلری شایان ذکر است که گمان مرحوم بهار است در این که کلمه «عیار» را همان «اییار» پهلوی و «یار» پارسی میداند.
کلمه «رفیق» نیز گاهی در این مورد به کار میرود که خود معادل کلمه «یار» است. سردسته جوانمردان، «استاد» خوانده میشد و اطاعت از او بر همه عیاران واجب و فرض بوده است.

شادی خوردن!
نخستین قدم برای درآمدن در سلک عیاران «شادی خوردن» است، این کار معادل است با پیمان بستن و سرسپردن و حلقه ارادت در گوش کردن.
عیار نو یا تازه کار باید از جای برخیزد و قدح را بردارد و برابر سر خود بالا ببرد و نام استاد را با صدای بلند بگوید و آنگاه قدح را به یکباره و به تمامی بنوشد.
کلمه «شادی خورده» در ایران باستان نیز نشان از شاگرد و خدمتگزار و نیروی فدایی بوده است، در واقع وقتی کسی در نامه خود می نوشته که من شادی خورده تو هستم یعنی خود را فدایی آن استاد میدانسته است.
در هنگام جنگ نیز برخی پهلوانان برای آنکه به مخاطب خود بفهمانند که نزد کدام استاد تعلیم جوانمردی دیده‌اند چنین میگفتند: من، پهلوان فلان شهرم، شادی خورده فلان استاد.
عیاران سوگند یاد می کردند و در متن سوگندهای باقی مانده از آیین عیاری هیچ نشانی از اسلام نیست و این خود یکی از گواههای مهم بر باستانی بودن آیین عیاری است و این که قرنها پیش از ظهور اسلام نزد ایرانیان وجود داشته است.
بدترین گناه نزد عیاران، خیانت به مردم بوده و اگر به خویش و در جمع خویش کسی خیانت میکرد آنقدر سهمگین و تلخ نبوده که به مردم خیانت کرده باشد!
احترام به بانوان، کودکان به خصوص کودکان یتیم یا فقیر از مهمترین واجبات عیاران بوده و جوانمردی که اطلاعات کافی از تعداد خانواده های فقیر محله خود نداشته به سرعت از مقام خود خلع میشد.
عیاران در هنگام سوگند خوردن به «یزدان دادار» اشاره میکردند و گاه به موارد دیگری چون «نان و نمک مردم»، «نور و نار»، «جان پاکان» و « زند و پازند» قسم یاد میکردند و معروف این بود که جان جوانمرد برود اما از قسمش نگذرد که جان جوانمرد مقابل حرمت مردم کوچکترین اهمیتی نداشته است.
آیین عیاری کم کم و در گذر زمان با فراز و نشیبهای بسیاری مواجه شد و تقریبا در حال فساد کامل بود که با بهانه تصوف و حکومت دینی صفویه بار دیگر زنده شد.
تصوف اصل را بر محتوی گذاشت و فرم را به کناری راند، محتوی از دید اهل صوفی گری، همان گوهر دین بود و یکی از گوهرهای دین، فتوت نام داشت.
از آنجا بود که بار دیگر فتوت نامه ها بر سر زبانها افتادند و مردم بار دیگر به یاد آوردند که روزگاری دور، حتی پیش از ورود آیین اسلام، خود فتوت نامه داشته و برای هر صنفی آیین نامه ای مقرر بود.
در یکی از فتوت نامه های قدیمی که از صنف مسگران باقی مانده و البته بسیاری از خطوط آن ناخوانا به نظر میرسد آمده که هر گاه یک زن از بازار عبور میکرد همه مغازه داران موظف به سکوت بوده اند تا مبادا آن زن آزرده خاطر شود، به همین روش اگر یک کودک یا یک حیوان از کنار بازار عبور می کرده نزدیک ترین حجره به او باید با بهترین غذا در بهترین ظرف آماده پذیرایی می شده و در غیر اینصورت مورد بازخواست و شکایت سایر حجره داران قرار می گرفته است.
کم کم اما همین فتوت نامه‌ها به عنوان حفاظ و حامی صوفیان معرفی شدند و همانطور که بازاریان را حامی مالی فقها می دانند اینطور عنوان می شود که عیاران و جوانمردان در هر محله حامی مالی و معنوی صوفیان بوده اند. تا جایی که وقتی حکومت توان قضاوت بین مردم را نداشته این دادگاه های پهلوانی بوده اند که داد مظلوم را از ظالم میستاندند و بین مردم قضاوت میکردند.
اهل فتوت همیشه مقابل پادشاهان بوده و با آنها مشکل داشته اند همین یک دلیل کافی بوده که همیشه در قلب مردم جای داشته باشند یا لاقل به رغم برخی اشتباهات باز هم دوست مردم باشند.
با تاسیس قاجاریه، فقها ارزش بیشتری پیدا کردند و عقده قدیمی خود را گشودند، آنها کم کم صفویان را تضعیف کردند و صوفی گری را تا مرز الحاد و کفر پیش بردند. پیروزی اصولیان بر اخباریان نیز در بالا رفتن مرتبه فقاهت و نابود شدن صوفی گری نقش بسیار جدی داشت و هر چه صوفی گری بیشتر تضعیف میشد، آیین عیاری و جوانمردی نیز بیشتر به باد فراموشی سپرده میشد.
آشتی مشکوک و عجیب شریعت با مدرنیته و ضدیت کامل صوفی گری با آن باعث شد تا فتوت نامه ها عملا به یک سری دستورالعمل بیهوده و سنتی و اشتباه تبدیل شوند تا جائیکه تحصیل کرده های دهه 30 و 40 خورشیدی در ایران مطالعه این فتوت نامه ها را عار می دانستند و از مردم می خواستند به جای این پوست نوشته های باستانی، ترجمه متون فرانسوی را بخوانند تا راه واقعی سعادت بشری را درک کنند. اما هیچکسی نبود که از این تحصیلکرده های کلاه پهلوی بر سر بپرسد که این ترجمان فرانسوی از کجا آمده است؟ و یا وقتی فتوت نامه های ایرانی بر سر در بازار ایران کوبیده میشد در سراسر قاره سبز، چیزی به نام بازار وجود داشت؟
ماجرا از آن نیز تلخ تر شد و کم کم آیین جوانمردی در خرابکاری عده ای جوان بی خرد و بی سواد در هر محله تبدیل شد و اگر کسی سراغ جوانمرد یک محله را می گرفت او را به خطرناک ترین فرد محله که کسی جرات نزدیک شدن به او را ندارد، ارجاع می دادند!
کم کم، جوانمردی، جای خود را به لاابالی گری در خیابانها داد و لوطی گری رسوب شوم و چرک آیین عیاری لقب گرفت. بماند که در این میان تازیانه های هولناک و سنگین احمد کسرویها بر پیکره صوفیسم نیز در نابودی کامل آیین عیاری و فتوت نامه ها بی تاثیر نبود.
این روزها از آیین عیاری جز چند زورخانه قدیمی در تهران و شهرهای دیگر ایران چیزی باقی نمانده و پهلوانان قدیمی نیز جمله، خانه نشین هستند، زورخانه ها نیز به دو قسم تبدیل شده اند، برخی برای گردشگران اروپایی محلی مناسب برای گرفتن عکس یادگاری و نوشیدن چای سنتی ایران آماده هستند و برخی دیگر محلی مناسب برای شوی کسل کننده فدراسیون ورزشهای باستانی و زورخانه ای ایران که هر از گاهی با دعوت چند مقام و ستاره سینمایی و شاعر بر طبل دلسوزی بکوبد که البته صدای آن از دروازه کوچک و تنگ زورخانه به سختی خارج میشود و در هیاهوی تهران شلوغ گم خواهد شد.