دلهره «پرویز» شدن

خبر

بابک سرانی آذر – این نگارش عاری از قوانین نقد و سلسله موازین سینمایی و حتی فلسفی است، دل نوشته‌ای است برای پرویز، تفسیری است بر وحشت عمیق یک شهروند نگران از تبدیل شدن به یک «پرویز» و همزمان عزاداری بر ماتم آدمی که برای انسان شدن، دنبال بهانه است اما در اولین فرصت ممکن تن به جبرجغرافیایی خویش می‌دهد.

فیلم پرویز، در سیاهی، غم و توام با نفس نفس زدن بازیگر کلید می‌خورد. بیننده باهوش به سرعت می‌تواند خود را برای سیلی محکم مجید برزگر، کارگردان این اثر آماده کند. پرویز کار به خصوصی ندارد، گاهی در یک خشکشویی سرگرم می‌شود، روی صندلی کم ارتفاعی می‌نشیند و در کادر بسته شده، می‌شود کنار صورت تکیده و ماسیده او، چرخش دوار لباسها را دید، تکرار و تکرار و تکرار را و پاک شدن از شر چرک و کثیفی به شرط آن که لباس پشمی قرمزی در میان آنها نباشد، به قاعده باشد نه آنکه قانون در نظر گرفته نشود. ما هم گاهی کار به خصوصی نداریم.

درماندگی در نگاه و صورت پرویز موج می‌زند، حتی وقتی زندگی می‌کند و فقط زنده نیست. تلاش کارگردان برای ثبت روزمرگی و هرروزگی پرویز به مثابه یک دازاین که هر چه نباشد، در تجربه «هرروزگی» خود با سایر دازاین‌های شهر مشابهت دارد، قابل ردیابی است. صدای نفسهای پرویز با کمی اغراق سینمایی مدام در گوش بیننده بر زنده بودن او و زندگی نکردن او تاکید اکید دارد.

دیالوگ پرویز با زنی که قرار است همسر آینده پدر او باشد، اندیشه پنهان کارگردان را به وضوح روی پرده می‌کشاند، صحبت بر سر نور است، نور بیشتر در ارتفاع بیشتر، نوری که گاه در گرگ و میش عصر یا صبحگاه دیده می شودف حال عجیبی دارد این نور، ولی اکثرا در آن لحظات خواب‌اند!

باید ساکن شهرک باشی، بیرون این شهرک خبری نیست، پرویز در خانه اجاره ای تازه خود، غریب است، موطن خود را می‌جوید، دست خودش نیست، او شبها به شهرک باز می‌گردد و در هوای شهرک تنفس می‌کند، نوجوانی از او می پرسد: چرا باید از تو بترسم؟ پرویز می‌گوید: نمی‌دانم! او تمام ندانستن‌های خود را روی میز چوبی چیده و خوب می‌داند که نمی‌داند.

پرویز ترس دارد، پرویز بودن یا پرویز شدن، واقعا ترس دارد، او خوب می داند که اگر مردم بشناسندش، خواهند ترسید.

پرویز می‌خواهد از مردمی که او را دور انداخته اند، مردمی که یک عمر او را مسخره کرده اند، انتقام بگیرد، رو به یک زندگی عاری از اخلاق می آورد ، دروغ می گوید، مرتکب قتل می‌شود، تهمت و افترا می‌زند، دزدی می‌کند، سیاه ترین اتفاق‌ها از سوی او رخ می‌دهند، اما این پرویز گناهکار، تا چه حد گناهکار است؟

ماجرای «فرزندآوری» قرار نیست به ذهن همه بیننده های این فیلم خطور کند اما کسانی که از تبدیل شدن به یک «پرویز» در آینده خود هراس دارند، در طول این فیلم بارها به این مفهوم می اندیشند، پدیده فرزند آوری پدیده ساده و سهلی نیست، یک انسان، یا دستکم یک آدم تا چه اندازه حق دارد تن به این پدیده بدهد و در جرمهای آینده فرزند خود تا چه حد سهیم است؟ تربیت یک فرزند چقدر شدنی و چقدر پیچیده و سخت خواهد بود؟

پرویز در طول این فیلم بارها بر سر دو راهی اخلاقی قرار می گیرد، دوراهی های مخوفی که البته برای آدم دغدغه مند، آدمی که درد بودن دارد یا همان انسان اهمیت دارند و مخوف هستند وگرنه هستند ادمهای زیادی که در طول زندگی خود بارها ناآگاهانه بر سر این دوراهی ها قرار گرفته اند و بدون تفکر، یکی را تصادفا انتخاب کرده و طی طریق داشته اند.

از نوع اخلاق مد نظر کارگردان که بگذریم، هر چند در بضاعت فیلم نیز گذشتنی و قابل چشم پوشی است، ماجرای مهم نگاه کارگردان در فضای جامعه شناختی مطرح می‌شود.

او تلاش می‌کند، جهل حاکم بر جغرافیای یک شهرک را به رخ بکشد، پرویز در یکی از سکانس‌های به زعم نویسنده، مهم این فیلم، کودکی را در مسیر پارک درون شهرک می بیند، چند قدمی به دنبالش حرکت می کند اما ناامیدانه و مملو از اندوه، باز می‌گردد چرا که دیگر نمی شود برای این کودک کاری کرد.

او دیگر همان گاوی شده که اصغر فرهادی در فیلم فروشنده، «به تدریج شدنش» را به ما هشدار می‌دهد، سیاه و بدون تفکر، وقیح و خالی از اخلاق اما همچنان ترحم انگیز و تامل برانگیز که آیا عقوبت همه گناه ها بر دوش پرویز است؟ مردم در این میان چه مسئولیتی دارند؟ پدر پرویز و جغرافیایی که میوه آن جبر است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *