خواجه نصیرالدین طوسی و عطار

خبر

در کتاب سفینه تبریز آمده است: «خواجه عطار در آن زمان که شیفته شده بود و کرامات می گفت، بعضی می گویند هر روز و بعضی می گویند هر هفته ای سه روز، در نیشابور کهن در مسجد منیعی، که جامع آنجا بود، برفتی و کلماتِ توحید گفتی. روزی به کلماتِ توحید مشغول بود. خواجه نصیرالدین، در زمان جوانی، پسِ ستونی حاضر بود. خواجه عطار می‌گفت که ممکنات را وجود نیست بل که موجودات به وجود حق است. شخصی برخاست و گفت: پس این سر و ریش چیست؟ خواجه عطار گفت: این نقشِ دومینِ چشم احول است.

خواجه نصیرالدین چون این بشنید رقتی در دل او ظاهر گشت. برخاست و بر دست خواجه عطار بوسه داد و به جماعت گفت: «دست او بوسه دهید که به جایی رسید.» خواجه نصیرالدین از آن محفل بیرون آمد. این رباعی بگفت:

موجودِ بحق واحد اول باشد                 باقی همه موهوم و مخیل باشد
هر چیز جزو کی آید اندر نظرت            نقشِ دومینِ چشم احول
باشد

و گفت: من این عبارت که « نقشِ دومینِ چشم احول باشد» نشنیده بودم. عطار عین این تمثیل را در مثنوی اسرارنامه (هدیه ای که قبل از شهادت به مولانای جوان داد) بدین گونه بیان کرده است:

یکی شاگرد احول داشت استاد             مگر شاگرد را جایی فرستاد
که ما را یک قرابه روغن آنجاست            بیاور زود، آن شاگرد برخاست
چو آنجا شد که گفت و دیده بگماشت     قرابه چون دو دید، احول عجب داشت
برِ استاد آمد گفت: ای پیر                     دو می بینم قرابه من، چه تدبیر؟
زخشم استاد گفتش: ای بداختر            یکی بشکن، دگر یک را بیاور
چو او در دیدن خود شک نمی دید           بشد. این یک شکست، آن یک نمی دید

دکتر شفیعی کدکنی ۲۵ فروردین ۱۳۹۳

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *