معنای زندگی – تری ایگلتون

خبر فلسفه

خلاصه و تفسیری کوتاه از فصل نخست :

معنای زندگی – تری ایگلتون

ترجمه عباس مخبر

نویسنده در پیشگفتار تاکید می کند که «معنای زندگی» موضوع مناسبی برای آدمهای دیوانه و خنده دار است. او سپس ابراز امیدواری می کند که از دسته دوم باشد.

نویسنده پرسش «معنای زندگی چیست؟» را پرسشی اصیل توصیف می کند و این تذکر جدی در ابتدای راه است، این پرسش در کنار مثال جالبی قرار می گیرد: «هندسه چه مزه ای می دهد؟»

ممکن است چنین پرسشی بی معنا به نظر برسد، چرا که معنا در ساخت زبان قالب بندی می شود، معنا به ساحت زبان تعلق دارد. سپس پرسش مهم هایدگر به چشم می خورد: چرا هستیم در حالی که می توانستیم نباشیم و البته او این طور می نویسد: «چرا به جای این که چیزی وجود نداشته باشد، چیزی وجود دارد؟»

از دید عالمان کلام؛ خداوند پاسخ مناسبی برای این پرسش است، در واقع باید از خود به مثابه یک انسان خداباور بپرسیم از این بهتر معنا سراغ داری؟ خداوند! او زمینه هستی است.

اما در جمع فیلسوفان، قضیه فرق دارد، سوال این نیست که کیهان یا جهان، چگونه به وجود آمد، بلکه اگر این خداوند شوخ طبع و شادی دوست، نبود و دست به مهندسی طبقات افلاکی نمی زد، اکنون این دنیا چرا باید وجود داشته باشد، در حالی که می توانست وجود نداشته باشد؟ ویتگنشتاین بیهوده این سوال را بارها مطرح نکرد که آنچه رازآمیز است، چگونگی وجود جهان نیست بلکه خود «وجود» جهان است!

«پرسش هستی» هایدگر از همین بخش سرچشمه دارد، در ادامه نویسنده سعی می کند بگوید که پرسش مذکور تا حدودی استفهامی انکاری است، در واقع انگار جواب در خود سوال است، مثل وقتی که به کسی می گوییم: چرا گورت را گم نمی کنی؟ و مشخص است که از طرف توقع نداریم در این باره به ما توضیح بدهد بلکه می خواهیم واقعا و زودتر گورش را گم کند!

نویسنده سپس به ایرادها و اشتباهات فاحش زبانی اشاره می کند که گاهی مهلک خواهند بود، مثلا وقتی می گوییم، این کلاه شماست یا کلاه من؟ آیا به همین شیوه می توانیم بگوییم که این درد شماست یا درد من؟

واضح است که دستور زبان ما را گاهی فریب می دهد و این فریب بر سر انسان، بلاهای جبران ناپذیر آورده است.

شاید وظیفه فیلسوف، منحل کردن برخی پرسش هاست که اسیر مغلطه های زبانی هستند تا این که بخواهد آنها را حل کند.

در ادامه شرح دیدگاه مربوط به مشکلات دستور زبان، مثال مهم دیگر، شخص نیچه است، کسی که معتقد بود، همین فریبکاری زبان مانع از این می شود که ما از دست خدا نجات پیدا کنیم. از دید نیچه، فکر وجود عینیات متمایزی از قبیل خداوند و انگور فرنگی، صرفا تاثیر جسمیت بخشی عاملی به نام «زبان» است.

شاید در آینده آن ابرمرد نیچه به زبانی سخن بگوید که دیگر «اسم» ساز نیست و برای یک کل، اسماء الحسنی نمی سازد و برای اجزا، اسمهای حقیر.

دریدا هم مانند نیچه و ویتگنشتاین بر این باور بوده که توهمات متافیزیکی چنان در درون ساختار زبان ریخته که چاره ای جز فریب خوردن از آن را نداریم. چه زبان درمانی ویتگنشتاین باشد و چه ساختارشکنی دریدا، به هر حال، این زبان فعلی، راهگشا نیست که راهبند است.

حالا که «احتمالا» به قول نیچه نامها، جسمیت پیدا کرده اند، نکند واژه «زندگی» هم این طور باشد و در پرسش مهم «معنای زندگی چیست؟» یک فریب زبانی جدی، در کمین ما باشد؟

این پرسشها هستند که دشوارند، نه پاسخ‌ها. کارل مارکس می گوید: انسانها تنها مسائلی را مطرح می کنند که می توانند آنها را حل کنند، پس طبیعی است اگر بگوییم، «معنای زندگی» تا کنون به درستی طرح نشده چرا که کسی راه حل آن را درنیافته است.

نویسنده در ادامه اشاره می کند که قرار نیست به همه سوالها پاسخ داد، او تلویحا به برخی پرسش‌داری‌های غیر اصیل اشاره می کند و شاید ذهن خواننده به سمت موضوع علم نافع و علم غیر نافع سوق پیدا می کند، علوم روانشناسی و فلسفه یا دستکم بخشی مهم از هر کدام از این علوم می تواند نافع باشد اما تعداد موهای سر ناپلئون در هنگام مرگ یا برخی قوانین خشک و پیچیده فیزیکی، شاید نیاز تکاملی برای پاسخگویی نداشته و ندارند و اگر کسی برای آنها پاسخی پیدا کرده، کار بیهوده ای انجام داده است.

شاید زندگی ما برای تداوم خود، نیازمند غفلت ما است و قرار نیست ما معنای آن را پیدا کنیم، گویا شوپنهاور یا فروید، این غفلت را بسیار دوست داشتنی و مفید یافته اند که انسان را از کنجکاوی درباره معنای زندگی و مرگ اندیشی، بر حذر می دارند.

تاکید نویسنده با کنایه ای که نشان از موافق نبودنش دارد بر این نکته که وحدت گرایی همیشه هم سودمند نیست و گاهی باید از برخی موقعیت های اخلاقی، با دستهای آلوده بیرون آمد، کمی نگران کننده است، گویا با یک اعتراف زودهنگام به شکست و پوچی از سوی نویسنده مواجه هستیم.

نویسنده ضمن تاکید بر این نکته که برای همه مساله ها، قرار نیست یک راه حل پیدا شود، می نویسد: یکی از پرسش های مهم در ارتباط با «معنای زندگی» که راه حل خوش بینانه ای ندارد، «تراژدی» است. این صورت هنری ریشه در فرهنگ یونان باستان دارد، گویی فقط باید سر به زیر و آرام راه رفت تا در میدان مین وجودی انسان، منفجر نشد، در نهایت هم آب پاکی را روی دست ما می ریزند و می گویند: هیچ انسانی مادام که نمرده و از قید رنج رها نشده است، خوشبخت نخواهد بود.

نویسنده در قبال قدرت انکار ناپذیر و جادویی تراژدی، با ذکر مواردی چون ایدئولوژی تسلی بخش، اصلاح طلبی تکه پاره، اومانیسم احساساتی و نوشداروی ایدئالیستی ضریب ناامید خواننده را افزایش می‌دهد.

با توجه به رهنمون هایدگر در «هستی و زمان»، تفاوت فاحش جانوری به نام انسان با سایر جانوران، در این است که انسان می داند که متناهی است و تنها حیوانی است که همواره زیر سایه ترس زندگی می‌کند.

ما با نشانه هایی زندگی می کنیم که قابلیت تجرید را در اختیارمان می گذارد، فرق انسان با لاک پشت احتمالا در این است که به واسطه قدرت زبان می تواند «مفهوم سازی» کند و موقعیت انسانی خود را پیدا کند اما لاک پشت «احتمالا» توان این مفهوم سازی را برای خودش ندارد و وقتی در لاک خود فرو رفته، واقعا نمی داند کجاست و تصور می کند که در ناکجاآباد خود ساخته فرو رفته است، شباهت عجیبی بین لاک پشت خود فریبنده با جانورانی به نام «انسانِ پسا مدرنیست» وجود دارد.

یک گربه ممکن است نگران و مضطرب یک صدای عجیب یا پرت شدن یک سنگ به سمتش باشد، اما هرگز دچار «اضطراب هستی شناختی» نخواهد شد، از آن دست اضطرابهای اصیل انسانی که باعث می شود سارتر در کمال ناامیدی و یاس از آن تحت عنوان «شور بیهوده» نام ببرد.

ما در این جهان، تصادفی هستیم؟ آیا ممکن بود تصادفا موجود دیگری به جای ما در درختچه تکامل داروین شکل بگیرد و انسانی در شالوده امروزی خود، موجود نباشد؟ چه رسد به وجود داشتنش؟!

چنین تصوری هر انسان خداناباوری را به اوج یاس و بیهودگی می کشاند، زمین زیر پای او حتی در شادترین لحظات زندگی هرگز سفت و محکم نیست. هر چند خداباوران هم در این زمینه لنگ می زنند، آنها خوب میدانند که خداوند، به فرض وجود، آفرینش را از روی عشق انجام داده نه از روی نیاز، پس به فرض وجود خداوند، ما «وجود اجتناب ناپذیر» نیستیم بلکه بیشتر شبیه یک «وجود افتخاری» هستیم که می‌توانستیم نباشیم، که آمده ایم تا زیبایی های یک خالق بدون نقص را تماشا کنیم، او را از تنهایی به در آوریم تا حوصله اش در جمع فرشتگان سر نرود و با تماشای نگون بختی و زندگی سینوسی ما، به او خوش بگذرد!

مثل فرزندی که اگر پدرش در شب زفاف، کمی بر التهاب جنسی خود غلبه می کرد، راه های جلوگیری را بلد بود، آن وقت دیگر نیازی به وجودش نبود و اصولا فرزندی در کار نبود.

در ادامه، نویسنده به وضوح این مفهوم را در ذهن مخاطب خود وارد می کند که در دوران پیشامدرن، واژه هایی چون امت واحده، کل بزرگ، جمعیت یک صدا و یکپارچه، اهمیت و ارزش بیشتری داشته و اکنون «فرد» به مثابه «اتم» یک جزو و یک واحد تجزیه ناپذیر و ارزشمند است، فردیت در نیچه اوج می گیرد و در هایدگر بر آن تاکیدی موکد صورت گرفته است. در شرایطی که عیسی از قومش می خواهد مانند او یا دستکم چیزی شبیه به او، یک «بره پاک» باشند چه توقعی از «فرد» فرد آن جامعه می تواند داشت؟ بره پاک خداوند دیگر چه نیازی دارد که بداند، معنای زندگی چیست؟

مشخص است که سرمایه داری در دنیای امروز همان کاری را می کند که چوپان شورشی عصیانگر علیه فرعون زمانه کرده بود، جمعی از بردگان به مثابه گوسفندانی سر به زیر به دنبال چوپان خود بر گرده زمین در حرکت بودند و هستند، این چوپان زمانی، پیامبر یک دین سامی بوده و زمانی رهبر یک نظام سرمایه داری بزرگ و جهانی.

نکند، همین «معنا» هم خود یک فریب باشد؟ نکند تلاش برای یافتن معنای زندگی ما را دوباره به متافیزیکی مبتلا کند که به قدرت شربت فردیت و قرص عینیت، به تازگی از آن بهبودی حاصل شده است؟

هنوز هم اشیاء، لایه لایه و دارای اعماق هستند، اما این بار نیروی دست اندرکار، طبیعت است نه فرشتگان آسمانی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *